در همین رابطه
ماجرای شما با صوفیهای گناباد چه بود؟
در منبر خندههای زیادی به صوفیان گناباد میکردم و به مرشدشان قلنبههای زیادی میگفتم و قصههایی از رسواییهای صوفیها تعریف میکردم و مردم از ته دل میخندیدند و میفهمیدند که اینها چه جانورهایی هستند، برای همین مریدان مرشدشان دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند مرا بکشند. یک شب میخواستم بروم روضه بخوانم که سر راهم کمین کردند و جلوی مرا گرفتند و گفتند: «کجا میروی؟» گفتم: «باید بروم روضه بخوانم.» یکیشان محکم زد تخت سینهام، یکی دیگر زد توی گوشم و سومی با لگد به گردهام زد. چهارمی هم چاقو کشید. من وسط آن معرکه گرفتار شده بودم که «اردلانی»، فرماندار گناباد که از مهمانی به خانهاش برمیگشت، این قضیه را دید. سوت زد و سربازها ریختند و آنها را گرفتند و 17 روزی در حبس بودند.
پدرم مرد سیاسی هوشیار و دانشمندی بود و متوجه شد که اینها بالاخره یک بلایی سر من میآورند، برای همین مرا به سبزوار برد که در آن جا درست درس بخوانم. در سبزوار منبر نرفتم و درسم خیلی پیش رفت، ولی بالاخره مردم سبزوار وادارم کردند منبر بروم. همان سال اولی که در مسجد جامع سبزوار منبر رفتم، مخالفت من با پهلوی شروع شد.
Download Embed Embed this video on your site